تبليغاتX
(حرکت بسوی آینده)WELL COME TO MY WEBSITE

به جرات می توان گفت پیچیده ترین مفهوم درعلم سیاست ، مفهوم دولت است. اگرچه علل به وجودآورنده دولت نگرش و هدف خاصی بوده ، اما در حال حاضر دولتهای گوناگونی از لحاظ ساختار و ایدئولوژی درجهان وجود دارند.

به جرات می توان گفت پیچیده ترین مفهوم درعلم سیاست ، مفهوم دولت است. اگرچه علل به وجودآورنده دولت نگرش و هدف خاصی بوده ، اما در حال حاضر دولتهای گوناگونی از لحاظ ساختار و ایدئولوژی درجهان وجود دارند.
نظریه پردازان سیاسی در مورد نقش و جایگاه دولت در جامعه دو پرسش پایه ای مطرح کرده اند:
چه چیزی دولت است؟ و دولت باید به چه صورت وجود داشته باشد؟ پاسخهای مطرح شده به این سوالات را می توان به دو بخش نظریه های فردگرا و ارگانیک تقسیم بندی کرد. دولت رفاه در ذیل بخش اول مطرح می شود. این مقاله تمهیدی است به قوانین نظری و عملی دولت رفاه.

نظریه فردگرا دارای این دیدگاه است که دولت باید در خدمت منافع شهروندان خود باشد.افراد درجامعه مدنی اقامت می گزینند و دولت باید از جامعه مدنی ، که منشا اقتدار سیاسی اوست ، در برابر تهدیدهای داخلی و خارجی حفاظت کند.
این نظریه بیانگر نظامی با دولت محدود است تا مبادا دولت ، هرچند محدود، خود تبدیل به منبعی برای تهدیدهای جامعه مدنی شود.نظریه ارگانیک ، دولت را به مثابه موجودیتی تام گرا تعریف می کند که باید به منافع شهروندان شکل دهد. بر طبق این نظریه ، جامعه مدنی ودولت به هم وابسته و از یکدیگر جدایی ناپذیرند؛ پس دولت منبع بیگانه و بالقوه تهدیدگری نیست که نظریه فردگرا تصویر می کند. بلکه اسباب ضروری ثبات اجتماعی و شکوفایی آدمیان است. این نظریه مبین نظامی با دولت صنفی گراست که وظیفه آن حفظ پیوستگی های درونی و متقابل بخشهای اجتماع است.

دولت رفاه

دولت رفاه یکی از پدیده های سیاسی توده گرای قرن بیستم است. دولت رفاه به دست سیاستمدارانی پایه ریزی شد که مظهر قدرت توده ها بودند و از ترس نیروی اجتماعی توده مردم به خود مردم پناه بردند. البته مسلم است که دولت رفاه به تاسی از الگوی حکومت سوسیالیستی پدید آمد و هدفش بازداشتن توده ها از توسل به انقلاب سوسیالیستی بود. اگرچه توده ها دخالت مستقیمی در پدید آوردن دولت رفاه نداشتند، اما به صورتی نامستقیم صحنه گردان اصلی در پیدایش ، نضج و حتی افول دولت رفاه بودند.
دولت رفاه دلالت دارد بر وجود سیاست های سنجیده و هوشمندانه ای در زمینه تامین حداقل استاندارد زندگی مردم برای همه و ارتقای برابری در فرصتهای زندگی و تمرکز تمام نهادهای رسمی بر تامین خدمات همگانی. در ادبیات مدافع دولت رفاه بر 2 اصل اساسی تاکید شده است: اول ، تامین خدمات رفاهی برای تضمین بقا در شرایط اقتصاد آزاد (سرمایه داری مدرن) و دوم وجود دولت دموکراتیک. این دو اصل را می توان جزو اصول دولت رفاه تلقی کرد. به این اعتبار، دولت رفاه تحت هر شرایطی و به صرف تامین پاره ای خدمات رفاهی ازسوی نهادهای دولتی شکل نمی گیرد، بلکه شکل گیری آن مستلزم وجود ساختارهای اقتصادی و سیاسی معینی است که اساسا فقط در شرایط کشورهای صنعتی دارای نظام اقتصاد آزاد به وجود می آیند و از همین روست که آلفرد زیمن ترکیب دولت رفاه را برای توصیف دولتهای دموکراتیک در مقابل دولتهای دیکتاتور و فاشیست به کار می برد.
دولت رفاه ، نتیجه به عهده گرفتن مسوولیت آشکار بهزیستی و رفاه تمام مردم از سوی یک دولت قانونی و رسمی است و در معنای خاص دلالت بر وضعیت ویژه ای دارد که در آن دولتهای طرفدار اقتصاد آزاد تامین پایه ای ترین خدمات اجتماعی و ارائه سطوح معینی از خدمات رفاهی به توده های نیازمند را به منظور ایجاد تعادل و توازن اجتماعی و سیاسی به عهده می گیرند.
در دهه 1930 ، به خاطر اعتقاد به این که فقط نیروهای چپ قادر به ارائه راه حلی برای مقابله با مصائب و بدبختی هایی هستند که در اثر بروز بحران اقتصادی دامنگیر مردم در جوامع صنعتی شده بود و همچنین فقر گسترده ، گرسنگی و بیماری های همه گیر میلیون ها انسان را به ورطه ناامیدی و یاس کشانده بود و به نظرمی رسید که توده های مستاصل می توانند با شورش هایی مهارناپذیر نظام سرمایه داری و دولتهای موجود در کشورهای صنعتی را سرنگون سازند. بنابراین ایده تامین رفاه همگانی ، در کشورهای صنعتی پدید آمد. این دوره از سویی با تشدید تبلیغات احزاب کمونیستی ، افزایش بیکاری و بروز اعتصابات کارگری گسترده و ازسوی دیگر با تشدید تنشهای بین المللی و بحران مناسبات اقتصادی و سیاسی دولتهای صنعتی در عرصه جهانی همراه بوده است.

در دهه 1920 ، کشورهای صنعتی توانستند در فاصله سالهای 1924 تا 1929 با خروج از بحران جنگ جهانی اول ، حدود 26 درصد بر تولیدات خود بیفزایند و همین رشد اقتصادی باعث بالاتر رفتن استانداردهای زندگی برای طبقات کارگری و به طور کلی توده مردم بود. این وضعیت به طور بی واسطه ای به افزایش مطالبات توده ها منجر شد که بازتاب آن را در مبارزات طبقاتی و تقویت جنبشهای کارگری می توان دید. در دوره 29-1924 به رغم بهبود نسبی شرایط زندگی توده ها، مبارزه علیه سیاست های ضد کارگری به یکی از انگیزه های عمومی و مشترک اعتصاب های کارگری در همه کشورهای صنعتی تبدیل شده بود. مطالبات دیگری از قبیل 8 ساعت کار در روز، بیمه اجتماعی برای کارگران و تقلیل نرخ مالیات را نیز می توان از زمره دیگر انگیزه های مشترک جنبشهای کارگری در این دوره دانست.
شرایط اجتماعی سیاسی کم و بیش همسان کشورهای صنعتی و وجود خطر کمونیسم باعث شد که دولتهای حاکم کشورهای صنعتی آزاد، ناامنی و مخاطره شدید مشترکی را در مواجهه با این شرایط حس کنند. دولت رفاه به دنبال چنین حوادث و نگرانی هایی به وجود آمد. اولین دولتی که برنامه رفاه اجتماعی را در مقیاسی گسترده و به شکلی که امروزه در اغلب کشورها معمول است عرضه کرد، دولت امپراتوری تازه بنیاد آلمان به رهبری صدراعظم اتو فن بیسمارک بود. او در اوایل دهه 1880 برنامه رفاه اجتماعی را عرضه کرد که براساس آن کارگران در مقابل تصادفات ، بیماری و پیری بیمه شدند.
گروهی ظهور دولت رفاه را محصول بر سر کار آمدن دولتهای کارگری یا احزاب سوسیال دموکرات در کشورهای صنعتی می دانند، اما برخی از پژوهشگران با این نظر مخالفند و آن را رد می کنند. مثلا دی.سی.مارش استدلال می کند این دیدگاه که دولت رفاه در بریتانیا از طریق حکومت حزب کارگر که بعد از جنگ جهانی دوم به قدرت رسید ایجاد شد، بی معنی است. زیرا برای قرنها در بریتانیا و اسکاندیناوی بویژه نیوزلند قدرتهای قانونی متعهد به تامین خدمات رفاهی بر سر کار بوده اند. او معتقد است که می توان دولت رفاه را برای توصیف وضعیت دولت نیوزلند در دهه 1890 نیز به کار برد.
اگرچه میان الگوی مسوولیت رسمی و قانونی حکومت در حمایت از فقیران و نیازمندان و الگوی دولت رفاه ، صرف نظر از ابعاد کاربردی آن ، شباهت هایی وجود دارد؛ اما نمی توان خاستگاه مشترکی برای این دو قائل شد: الگوی مسوولیت رسمی و قانونی دولت در حمایت ازآسیب پذیران یک کاربرد اصولی و بنیادین در مدیریت کشور به شمار می آید و مرتبط با وظایف حفظ نظم ، ایجاد تعادل و تامین وفاق اجتماعی است. در مراحل آغازین انقلاب صنعتی نیز دولتها با توجه به مسائل و آسیبهای اجتماعی ناشی از تجمع و تراکم جمعیت در شهرها و گسترش فقر همانند یک دولت تازه به دوران رسیده بورژوازی که دولت حداقلی به شمار می آمد، با هدف در اختیار گرفتن قدرت حکومتی ، مسوولیت مربوط به حمایت از آسیب پذیران و تنگدستان را به صورت قانونی به عهده گرفتند.
درحالی که سیاست های تامین اجتماعی دولت رفاه ، به مثابه خط مشی های استراتژیکی یک دولت بورژوازی کهنه کار و دولتی حداکثری ، با هدف تحکیم و تقویت قدرت طراحی شد. به این اعتبار نمی توان کارکرد دولت رفاه را، نظیر وظایف قانونی دولتها در حوزه حمایت و تامین اجتماعی ، ترتیبات نهادی خواند بلکه اقدامات دولت رفاه ، در واقع ، نوعی تمهیداستراتژیکی و یک سیاست خارجی توده وار است که نتیجه مستقیم آن انباشت و تجمع و بسط رابطه قدرت و ایجاد حق دخالت در همه عرصه های زندگی شهروندان برای دولت است
+ نوشته شده توسط ياور در یکشنبه دوم آبان 1389 و ساعت 14:58 |
دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.
جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزدو هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد نابسامانی را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"
جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.
دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.
دخترم جرالدين ,چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهدبگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول ,اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.
دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق "که معنی آن" يکدلی" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد.دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان من تن تو ,بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.حرف بسيار برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.   (پدر تو ,چارلی چاپلين )
+ نوشته شده توسط ياور در جمعه دوم مهر 1389 و ساعت 14:51 |

دکتر علی شریعتی آدم ها رو به 4 دسته تقسیم کرده:


دستۀ اول: اونهایی که وقتی هستند هستند وقتی هم که نیستند نیستند. این دسته یعنی عمدۀ آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند. بنابراین تنها هويت جسمي دارند.

 دستۀ دوم:  آنهایی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند. مردگان متحرکی در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده شان یکی است.

دستۀ سوم:  آنهایی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند: آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

اما دستۀ چهارم: آنانیکه وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند. شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می کنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان.اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند.اختیار از ما سلب میشود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

به نظرم تقیسم بندی جالبی اومد چون همۀ آدمهای دور و برم رو می تونستم یه جورایی توی یکی از این چهار دسته قرار بدم
حقیقت اینه که آدم می تونه انتخاب کنه جز کدوم دسته باشه...
شما تو كدام دسته هستيد؟

+ نوشته شده توسط ياور در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 و ساعت 5:3 |

خانه ام آتش گرفته است! فرياد….

خانه ام آتش گرفته است ، آتشي جان سوز

هرطرف مي سوزد اين آتش

پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

من به هر سو ميدوم گريان

در لهيب آتش پر دود

وز ميان خنده هايم تلخ

و خروش گريه ام ناشاد

از درون خسته سوزان

مي كنم فرياد ، اي فرياد ،اي فرياد

خانه ام آتش گرفته است ،آتشي بي رحم

همچنان مي سوزد اين آتش

نقشهايي را كه من بستم به خون دل

برسرو چشم در ديوار

در شب رسواي بي ساحل

واي برمن سوزد وسوزد

غنچه هايي را كه پروردم به دشواري

در دهان گود گلدانها ، روزهاي سخت بيماري

از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم

موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب

بر من آتش به جان ، نازل

در پناه اين مشبك شب

من به هر سو مي دوم گريان

از اين بيداد

مي كنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد

واي بر من ، همچنان ميسوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان

وانچه دارد منظر وايوان

من به دستان پر از تاول

اين طرف را مي كنم خاموش

وز لهيب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخيزد ،‌به گردش دود

تا سحرگاهان كه می داند ، كه بود من شود نابود

خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر

صبح از من مانده برجا مشت خاكستر

واي آيا هيچ سر برمي كنند از خواب

مهربان همسايگانم از پي امداد

سوزد اين آتش بي دادگر بنياد

مي كنم فرياد اي فرياد اي فرياد

 

+ نوشته شده توسط ياور در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 و ساعت 4:57 |

مؤمنان!
دگر بار، رمضان مبارك فرا رسيده است؛ با شب‏های الهام بخش، روزهای آموزنده و فضای آکنده از شميم خاطرات و عبرت‌هايش که ماية جديت و نظم است.
دگر بار، روزه می‏‌گيريم، شب زنده‏داری می‏كنيم، شعاير را دو چندان می‌کنيم و سرانجام عيد را با شادمانی و خشنودی جشن می‌گيريم و پس از آن به زندگی عادی باز می‌گرديم. بدين سان سال‏ها تكرار و بر حجم خاطرات افزوده می‌شود.
اما بيم آن می‌‏رود كه روزه به عادتی بی‌‏روح و شعاير آن به سنت‏هايی سرگرم کننده بدل و ماه رمضان از همة معانی اصيلی‌اش تهی شده باشد. با نگاهی سريع در می‌‏يابيم كه اين مشکل، يعنی مشکل و مسئلة روزه و رمضان، مسئلة همه عبادات و همة مناسبت‌‏هاست. اين آفت به همة عبادات و ايام راه يافته و اماكن مقدس و شعاير دينی و همة آموزه‏های آسمانی را در برگرفته است.
آيا نقش راهبری دين در هدايت آدمی به آخر رسيده است؟ و به آيين‏ها و خاطرات و تجمل بدل شده است؟ يا اينكه اساساً آموزه‏های دينی برای تخدير آدمی آمده‏اند و از آنجا كه سختي‌ها فرا گيريند اين آموزه‏ها نيز همة زندگی آدمی را فرا گرفته‏اند. آيا اكنون که آدمی بر بسياری از مشكلات و سختی‌‏هايش چيره گشته، بايد از نقش دين بكاهيم؟

مؤمنان!
بهتر است پيش از آنکه ديگران از ما بپرسند ما خود اين پرسش دشوار را از خود بکنيم. اما حقيقت اين است كه اين پرسش و پاسخ‌ها پيش‌تر مطرح شده‏اند، اما ما آنها را ناديده گرفتيم، بر آنها چشم پوشيديم و از سخن گفتن دربارة آنها روی برتافتيم، تا با واقعيت دلهره‏آور و تلخ روبه رو نشويم.

ای مؤمنان!
آيا در روزه‏هامان آثار روزه را می‌‏بينيم؟ و در نمازمان عروج آن را؟ آيا در فطر و قربان معانی اين اعياد و کارکردشان را حس می‌كنيم؟ آيا شعاير در ما فعل و انفعال و اماکن مقدس در ما اثر دارد؟
آيا در مسجد اقصی و کليسای قيامت آن معانی را که بالقوه برای امتمان روشن بود, يافته‌ايم.
اينها تجارب تلخ و دردآور ما در متن واقعيت تلخ و درد آور ماست. پس بار دگر با نگاهی واقع بينانه، همه‌جانبه و با شجاعت و بينش آموزه‌های دينمان را ارزيابی کنيم, شايد راهی نو بپيماييم و در آنها زندگی بدميم، و از هستی خود به دين و آموزه‏های والايش ببخشيم تا جايگاه رفيع و فراگير خود را باز يابد. بگذاريم دين ابعاد وجودی ما را فراتر ببرد و كثرتمان را وحدت بخشد و تشتتمان را به همدلی بدل کند

ای مؤمنان!
هرگاه انديشة دينی و آموزه‌هايش در همة ابعاد زندگيمان؛ در خانه, در بازار، در دفتر كار، و در عرصه‌های حيات ما حضور داشته باشد، هرگاه حصارها را از احساس دينی در بند در عبادتگا‏ه‌ها، برداريم, و بگذاريم اين احساس به کليت حياتمان راه يابد, به زندگيمان پا نهد، تا اختيار ما به دست او باشد و اثر گذارد و هدايت كند، هر گاه به او فرصت دهيم و نخواهيم که با منزوی کردن او از نقشش بکاهيم و او را از ميان ببريم, تنها در اين صورت است که آثار اين گنج گرانمايه را در زندگی و در ساختن تمدن خود می‌بينيم.

مؤمنان!
روزة ماه رمضان و ديگر عبادات و شعاير دينی تنها فعاليتی جسمانی نيستند، بلكه حركاتی سرچشمه گرفته از عقل و دل‌اند که به قالب حس در می‌آيند و با آن در می‌‏آميزند، از همين رو هر گاه به دور از دخالت عقل و دل انجام گيرند، اعمالی خشك، کم رنگ و تقليدگونه‌اند که ما را به خود مشغول می‌کنند, ولی تأثيری نمی‌گذارند.
بر ماست تا در اين تجربة تازه و اين ماه مبارك و در روزه‏اش، عقل و دل را در كنار جسم فعال کنيم. بايد تفکر و تأمل كنيم، بايد عشق بورزيم و حساس باشيم. بايد اين عشق و آن تأمل را در متن روزة خود جاری سازيم.

پيامبر فرمودند:«تفكر ساعه خير من عباده سبعين سنه» (يك ساعت تفكر، برتر از هفتاد سال عبادت است.) امام صادق نيز فرموده‏اند:«هل الدين الا الحب؟» (آيا دين جز محبت است؟) اين چنين روزة زنده‌ای، سپر آتش است و يكی از اركان اسلام, مهمانی خداوند است و تكريم انسان. قدر انسان است و قَدَر او. فقط در اين صورت است که رمضان شرايط و فضايی را فراهم می‌کند كه در آن انسان گرامی ساخته می‌شود، انسانی كه فاتح مكه است و پيروز بدر و سازندة تاريخ. اين چنين رمضانی ماه الفت و همدردی با ديگران و فصل فراموشی كينه‏ها و اتحاد صفوف است. ماه وحدت كلمه و وحدت دل‏ها و ماه رستاخيز دوبارة امت است.

اين گونه روزه داری ماه رمضان نخستين گام در ساختن امت و تاريخ است، تمرينی برای جهاد و آمادگی برای نبرد است، آغاز بازگشت به سوی خداست، به سوی سرزمين مقدس خدا، به سوی قدس. اين وعدة حق خداوند است و خداوند از وعده‏اش تخلف نمی‌‏كند. خداوند می‌‏فرمايد:«ولينصرن اللَّه من ينصره ان اللَّه لقوی عزيز الذين ان مكنا هم فی الارض أقاموا الصلوه و آتو الزكاه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و للَّه عاقبه الامور» (حج: 40 و 41)..................

+ نوشته شده توسط ياور در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 3:47 |

من یک ده تومانی پیدا کردم

 روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای 10 توماني پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد.(به دنبال گنج!) .او در مدت زندگیش ،۲۹۶ سکه ی 10 توماني ،۱۶ سکه ی ۲۵ توماني  ، ۲  اسكناس 500 صدتوماني  و یک اسکناس مچاله شده ی هزارتوماني  پیدا کرد.یعنی در مجموع 5 هزار و سيصد و شصت تومان ...؛ در برابر به دست آوردن این5 هزار و سيصد و شصت تومان ، او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید، درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد؛

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان ِ در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد....؛

آيا شده راحتي كاري و عادت به آن كار ،‌ موجب شود چشم خود را بر استعدادها ، توانمنديها و نبوغ خود ببنديد. و يك عمر به خيال اينكه به دنبال راحتي هستيد، ارزشهاي بالاتري را از دست بدهيد.

ناگهان وقت رفتن سر ميرسد و ما چرتكه مي اندازيم ، مي بينيم جمع همه عمرمان چند كيلو طلا شده است. همان چيزي كه مي انديشيديم براي ما آسايش و احترام و ارزش مي آورد. ارزش هر كس برابر با آرزوهايش هست.

ارزش هر كس مساوي آن چيزي هست كه برايش تلاش مي كند.

ارزش هر كس به اندازه آن چيزي هست كه از دست دادنش غمگينش مي كند و به دست آوردنش شادش مي كند.

راستي بهاي شما چيست؟!

بياييم در زندگي خود كه ثانيه هاي آن را به سرعت از دست مي دهيم ، خود را ارزان نفروشيم.

شما چند سال از دست داده ايد؟! چند ماه ؟ چند ساعت ؟ چند دقيقه؟ چند ثانيه؟! يك حسابي بكنيد ببيند در برابر آن چه چيزي به دست آورديد؟

 

+ نوشته شده توسط ياور در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 3:37 |

 

روشن‌فکرتنهاست است،مزاحم ومنتقد


روشنفکر، تنهاست و تنهایی، سرنوشت روشنفکر است. روشنفکر، منتقد سنت و مدرن است و به واسطه‌ی نقد مدام و بی‌هراس از قدرت و مبارزه با فساد در انزوا به سر می‌برد. تنهایی و انزوایی روشنفکر، نه تنها از جانب قدرت رسمی و مخالف دگراندیشی اوست که دوستان همسو و به ظاهر منتقد قدرت نیز او را به تنهایی سوق می‌دهند. همفکران همسوی روشنفکر پس از مدتی از ازدحام خویش، قدرتی را تشکیل می‌دهند تا با فشار بر قدرت رسمی از آسیب قدرت در مصونیت قرار گیرند و چه بسا خواسته یا ناخواسته همسوی قدرت رسمی شوند. روشنفکر اما، به دوستان همفکر نیز نقد وارد می‌کند و در نتیجه‌ی آن دوستان بیش از قدرت او را به انزوا سوق می‌دهند. روشنفکر، به همین دلیل شکل و شمایل هیچ کس را ندارد و المثنی دیگران نیست. روشنفکر، خودش است با خصوصیات خودش و نقد هرگونه قدرتی که به ظاهر و یا در باطن آرمانها و ارزشهای انسانی را پایمال کند. روشنفکر اما بیش از نقد به قدرت رسمی، تلاش می‌کند نقاب از چهره سالوسان و ریا کاران بردارد. کسانی که تلاش می‌کنند خود را به ظاهر همسو با توده‌ها و جامعه‌نشان دهند و حتی قهرمان آنان گردند اما در باطن همراه قدرتی هستند که به ظاهر نقد آن می‌کنند. روشنفکر به نقد روشنفکران بالماسکه‌ای همت می‌گمارد که با نقد بخشی از قدرت خود را در حمایت بخش دیگر قدرت رسمی قرار می‌دهند و از اختلاف آنها خود نیز احساس قدرت می‌کنند. روشنفکر، منتقد روشنفکری است که نور افشانی و افشاگری خود را مشروط می‌کند و به قدرتمندانی نور می‌افشاند ولی دیگراهالی قدرت همانند او را در سایه قرار می‌دهد تا خود نیز در سایه‌سار خنکای قدرت دمی راحت بسر برد. روشنفکر برای خوش آمد دوستان،‌همفکران و یا کسی نمی‌نویسد،‌نمی‌گوید و یا نقد نمی‌کند که او به تشخیص خود بر علیه بی عدالتی و مخالفان آزادی و ریاکاران، نقد مدرن خویش را بروز می‌دهد. روشنفکر، به مقبول جامعه بودن اهمیت نمی‌دهد و به گفته‌ی اورول در رمان 1984 عمل میکند که : «اگر بتوانی احساس کنی که انسان ماندن ارزش دارد حتی اگر نتیجه‌ای هم از پی نداشه باشد آنها را شکست داده ای‌» نیکلا گاریمالدی نیز همین رویکرد را در تعریف ادبیات دارد که «ادبیات، دگر اندیشی است،‌سنگرگیری است و بریدن از جامعه است» روشنفکر نبایست، قصد رهبری داشته باشد و به پیامبر تبدیل شود و نباید به دیگران بگوید چه باید بکنند و چه تصمیمی بایست بگیرند. به گفته میشل فوکو، اصلاً روشنفکر حق چنین چیزی ندارد. بلکه کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیل‌هایی که در عرصه‌های خاص خود انجام می‌دهد، امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد. عادت‌ها و شیوه‌های عمل و اندیشیدن را متزلزل کند، آشنایی‌های پذیرفته شده را بزداید، قاعده‌ها و نهادها را از نو ارزیابی کند و بر مبنای همین دوباره مسئله کردن، در شکل گیری اراده‌ی سیاسی شرکت کند. روشنفکر، کسی است که همه هستی و وجودش به تشخیص انتقادی است، تشخیصی که بر اساس آن حاضر به قبول و همسازی با قدرت یا سنت نیست و به گفته‌ی ادوارد سعید، آنچه کمتر از همه اهمیت دارد این است که روشنفکر رضایت خاطر مستمعین خود را جلب نماید:‌نکته اصلی مزاحم بودن، مخالف بودن و حتی ناخوشایند بودن است.
کار روشنفکر همانند روزنامه نگاری باید کمک کردن به یک اجتماع ملی برای ترفیع احساس یک هویت مشترک برجسته و متعالی انسانی باشد.
کار و توجه اصلی و کنش روشنفکر به انتقادات و دفع توهم همراه با افشای مدعیان دروغین و بی ارزش کردن سنت‌های باستانی و نام‌‌های به ظاهر مقدس نیز معطوف است.
روشنفکر، گیتی باور است و به دنبال بومی گرایی، ناسیونالیسم و بنیادگرایی نیست که نقش او نقد تمامی این‌ها و اهمیت و ارزش دادن به انسان است.
روشنفکر به انسان می‌اندیشد و در پی حرمت انسان است و با نقد مدرن ویرانگر در پی ارزش گماردن به ارزشهای متعالی و بزرگ بشری است. روشنفکر بر همین اساس، تنهاست.
+ نوشته شده توسط ياور در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 8:48 |
حتما" بخوانيد ، واقعا" زيباست

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .

به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»!می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت كرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید.
شما دو ماه برای من كار كردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب «كولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.
سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های «وانیا » فرار كند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید…
« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید.. طفلك بیچاره !
- من فقط مقدار كمی گرفتم .
در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یكی و یكی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول. - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یك حقه‌‌‌ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:
در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود

(اثری از آنتوان چخوف)

+ نوشته شده توسط ياور در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:36 |

 

سخنان بسيار جالب از گارسيا ماركز

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و

پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن

آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛

بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود

ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

+ نوشته شده توسط ياور در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 11:48 |
ريا كاري و عواقب آن

كسى كه در عقيده و عمل خود خالص نيست در مرتبه‏اى از مراتب شرك قرار دارد. يكى از جلوه‏هاى شرك ريا است. ريا عملى است كه به انگيزه كسب محبوبيت در نزد مردم صورت مى‏گيرد؛ در حالى كه فاعل آن عمل تظاهر مى‏كند كه انگيزه او جلب رضايت خداست. كسى كه عملى را به منظور جلب توجه و مدح مردم انجام مى‏دهد ولى چنين تظاهر مى‏كند كه قصد او از انجام آن عمل تقرب پروردگار است، ريا كار است. اگر آن عمل عبادت باشد، مثل نماز، روزه و حج كه شرط قبولى آنها قصد قربت است، عبادت فرد رياكار باطل و عمل او حرام است. ولى اگر آن عمل عبادت نباشد بلكه عمل مباحى باشد كه قصد قربت در آن شرط نيست، عمل مذكور مقرب نخواهد بود، ولى از لحاظ فقهى حرام نيست؛ اگر چه باعث نزديكى به خدا نمى‏شود و حتى انسان را از خداوند دور مى‏سازد.

ريا در عبادت، هم رابطه انسان و خداوند را تضعيف مى‏كند و هم به رابطه با ديگران زيان مى‏رساند. رابطه انسان و خداوند در اثر ريا دچار ضعف مى‏شود زيرا چنين عملى به منزله بازيچه قرار دادن عبادات و استهزاء خداوند است. پس كسى كه عبادتى را از روى ريا انجام مى‏دهد، از كسى كه آن عبادت را ترك مى‏كند وضعيت بدترى دارد؛ زيرا اگر تارك عبادت، عبادت واجبى را ترك كند مرتكب يك عمل حرام شده است و اگر ترك عبادت مستحب نمايد عمل حرامى انجام نداده است در حالى كه عبادت كننده رياكار، در صورتى كه عبادت واجب را از روى ريا انجام دهد دو عمل حرام را مرتكب شده است: نخست ترك واجب كرده است و ديگر آن كه مرتكب استهزاءخداوند شده است. اگر حتى آن عبادت مستحب باشد باز هم خداوند و عبادت او را به استهزاء گرفته است كه عملى بسيار زشت‏تر است.

رابطه انسان باديگران نيز در اثر ريا خدشه دار مى‏شود چرا كه گويى انسان رياكار به مكر و فريب ديگران روى آورده است و چنين كارى در واقع خروج از معيارهاى اخلاق اجتماعى است. رياكار خواه در عبادت ريا كند و خواه در اعمال ديگر در هر صورت ديگران را دچار فريب كارى خود نموده است در نتيجه به طور كلى مى‏توان گفت ريا كارى باعث تزلزل روابطه انسانى و اجتماعى است. ريا هم قلب انسان رياكار را تيره مى‏كند و مانع رشد و كمال او مى‏شود و هم روابط اجتماعى را آسيب‏پذير مى‏سازد؛ زيرا باعث از بين رفتن حس اعتماد در جامعه مى‏شود و انسان‏ها را دچار سوءظن مى‏سازد سوءظن خود مانع از سهولت و سلامت روابط فرهنگى، سياسى، اقتصادى و... است و فضاى جامعه را ناخوشايند و غير قابل تحمل مى‏كند.

با توجه به تعريفى كه ارئه نموديم، ريا همواره عملى مذموم است. برخى از عالمان اخلاق، ريا را در دو نوع دانسته اند: رياء مذموم و رياء محبوب در نظر اين عالمان، افعالى همچون پوشيدن لباس زيبا و زينت كردن خود در صورتى كه متناسب با شأن فرد باشد ريا است، اما رياء محبوب است. اين عمل را به اين دليل ريا مى‏خوانند كه فرد با پوشيدن لباس زيبا و تزيين خود، خواستار مقبوليت نزد مردم است و يا حداقل مى‏خواهد مورد نكوهش و عيب‏جويى مردم واقع نشود، پس نيت او توجه و رضايت مردم است

نظر شما چيه دوست من؟

+ نوشته شده توسط ياور در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 2:1 |

گابریل گارسیا مارکز : نفرتم را بر یخ مینویسم ....

 GARCIA MARQUEZ


نگاهی به آخرین نامه گابریل گارسیا مارکز


گابریل گارسیا مارکز نویسنده 73ساله وچهره تابناک ادبیات آمریکای لاتین و جهان به علت بیماری از زندگی اجتماعی کناره گرفت.او به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شد.

مارکز یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته که حقیقتآ تکان دهنده است
.

لازم به ذکراست مارکزنویسنده رمانهایی چون (صدسال تنهایی) (گزارش یک قتل) از (عشق شیاطین دیگر)(پاییز پدر سالار)و.... است که در سال 1982نیز برنده جایزه نوبل شد
.



  اگر خداوندبرای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه ای زندگی به من ارزانی میداشت احتمالآ انچه را که به فکرم میرسید نمی گفتم بلکه به همه چیزهایی که میگفتم فکر میکردم ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند
.
کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا میدیدم.چون میدانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست میدهیم.

هنگامی که دیگران می ایستادند راه میرفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار میماندم.
هنگای که دیگران صحبت میکردند گوش میدادم واز خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم
!

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی میداشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم ونه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.

خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ مینوشتم وطلوع آفتاب را انتظار می کشیدم...
با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بنشیند
.
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم . نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم .

به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم.

به انسانها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر میشوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!
به هر کودکی دو بال میدادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد
.
به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد
.
آه انسانها از شما چه بسیار چیزها که اموخته ام
.

من دریافته ام که همگان می خواهند دز قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته به سنگریزه ای است که در دست دارند.
دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد
.
من از شما بسی چیزها آموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارند .چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود .

Garseya Markez

 

 

 

+ نوشته شده توسط ياور در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 13:40 |

     گابريل گارسيا ماركز و رمان صد سال تنهايي اش

  گابريل گارسيا در 6 مارس 1928 در اركاتاكاي كلمبيا كه روزي از كشتزارهاي موز   تشكيل مي شد بدنيا آمد. او از سرزمين خشك كلمبيا برخاسته است.تولد او با اعتصاب مشهور كارگران كشتزارهاي موز همراه بود.گفته شده است كه در آن اعتصاب كه به سال 1928 روي داد و از رخدداد هاي با اهميت تاريخ كلمبيا است نزديك به سه هزار نفر كشته شدند.

        شركت يونايتد فروت كه اعضاي كشتزارهاي موز را در اختيار داشت،در ابتداي قرن بيبستم همراه با خود رفاه را به نواحي اطراف سانتا مارتا و اركاتاكا در شمال كلمبيا به ارمغان آوردو تا حدودي به اقتصاد محلي ياري رساند.اين شركت كه همگي آمريكايي بودند در ابتداي ورود به كلمبيا  همه امكانات رفاهي را در زمين هايي كه به خود اختصاص داده بودند فراهم كردند و در مقابل كارگران محلي در ازاي كاري كه به انجام مي رساندند كاغذ هايي دريافت مي كردند كه با آنها مي توانستند از فروشگاه هاي شركت كالاهاي ضروري خود را دريافت كنند.اين كالاها را كشتي هاي اختصاصي شركت پس از خالي كردن بارهاي خود كه جعبه هاي موز بودند با خود به كلمبيا مي آوردند تا خالي بر نگشته باشند.

      شركت يونايتد فروت براي فرار از اعمال قوانين كار كلمبيا كارگران را به صورت قراردي استخدام مي كرد،هنگامي كه اعتصاب در كشتزارهاي موز آغاز شد شركت ادعا كرد كه در فهرست حقوق بگيران خود نام هيچ كارگري ديده نمي شود و اصولا" كارگر ندارد.

         مسوولان شركت يونايتد فروت كارت هاي استخدامي كارگران را سوزانده بودند تا آنها هيچ ادعايي نداشته باشند. گابريل گارسيا ماركز در رمان صد سال تنهايي مشهورترين اثر خود اين موضوع را آورده است.

         سخنگوي شركت در جايي از رمان مي گويد كه چون كارگران موقتي استخدام شده اند بنابراين شركت كسي به اسم كارگر ندارد و دادگاه نيز همين حكم را صادر كرد.اين ادعاي باور نكردني را كه كارگر وجود خارجي ندارد، گابريل گارسيا ماركز از خود ابداع نكرده است بلكه اين حكمي بود كه مقامات قضايي كلمبيا به نفع شركت يونايتد فروت صادر كردند.

ژنرال كورتس وارگاس، كه از جانب حكومت محافظه كار براي خواباندن شورش و اعتصاب به محل اعزام شد ،گزارش كرده كه در جريان قتل عام تنها نه نفر كشته شده اند و ديگران در كشمش هايي كه بعدها در گرفته به قتل رسيده اند.در رمان صد سال تنهايي شمار كساني كه به فرمان ژنرال كورتس كشته مي شوند از اندازه بيرون است و شامل زنان و كودكان نيز مي شود.

گارسيا ماركز با انتشار رمان صد سال تنهايي رئاليسم جادويي را كه تركيب خيال و واقعيت است به خوانندگان رمان معرفي كرد.رئاليسم جادويي گارسيا ماركز ، كه در آن طبيعت دليل و منطق را به كناري مي افكند، پيوسته در خدمت جهان بيني انساني نويسنده قرار دارد.

رمان صد سال تنهايي ابتدا در سال 1967 و در آرژانتين منتشر شد و كشورهاي مختلف جهان استقبال قابل توجهي از اين رمان بعمل آوردند.

اهداي جايزه نوبل ادبيات به گاريسيا ماركز تائيد رسمي بر بسياري از نكته هاست كه از جمله ميتوان به اقبال خوانندگان آثار او و بخصوص انسان دوستي تمام عيار او اشاره كرد كه معيار اساسي ميراث جايزه آلفرد نوبل شمرده ميشود.

در صدسال تنهايي مرز ميان واقعيت و خيال از بين ميرود و توانايي و اطمينان ما در تمايز ميان اين دو كاهش مي بابد. صد سال تنهايي در واقع استعاره شرايط زندگي آدمي است، نمايش جبر فولاديني است كه بر زندگي آدمها حكومت مي كند. اين رمان در عين حال رماني در باره سياست است و به مسائلي چون جنگهاي داخلي ، اعتصاب ها و سركوب هاي نظامي مي پردازد، مسائلي كه به ياري تخيل مردي آفرينشي دوباره مي يابند كه يكي از نويسندگان بزرگ سياسي شناخته شده است. گارسيا ماركز هرچند روشنفكر چپ گرا است اما هيچ وقت به حزبي نپيوسته است.  خودش گفته است: من به اجبار بدنبال سياست رفته ام. اما وقتي روشنفكري با مسائلي چون ناپديد شدن افراد، فقر و جهل روبرو باشد ناگزير به سياست روي مي آورد. او در جايي از رمان ميگويد: من تنها در برابر واقعيتهاي سياسي و اجتماعي كشورم متعهد نيستم بلكه خود را به تمامي واقعيتهاي جهان متعهد ميبينم.

در سال 1940 راهي پايتخت كلمبيا شد و در دبيرستاني ويژه تيزهوشان ثبت نام كرد. در سن 16 سالگي و بدنبال مرگ مادر بزرگش به زادگاهش آركاتاكا برگشت تا خانه آبا و اجدادي را بفروشد. اين سفر كه مادرش نيز همراه او بود انگيزه نوشتن رمان بزرگ او صد سال تنهايي شد. گارسيا ماركز سپس در دانشگاه ملي بوگوتا نام نويسي كرد و در رشته حقوق به تحصيل پرداخت. گارسيا ماركز كار روزنامه نگاري و خبرنگاري را بطور جدي دنبال مي كرد، بطوريكه در سال 1960 يك سال پس از انقلاب كوبا و به قدرت رسيدن فيدل كاسترو به كوبا رفت و براي خبرگزاري كوبايي به كار پرداخت.

گارسيا ماركز سه هدف عمده را در نوشتن دنبال ميكند، يكي آنكه ادبيات خوب بوجود آورد، ديگر آنكه بر وحشتها و بي عدالتي هاي آمريكاي لاتين انگشت بگذارد و سوم آنكه به ياري نوعي ديپلماسي زير زميني به حل برخي مسائل توفيق يابد و در سايه نفوذ شخصي خود در جهت صلح، خلع سلاح، آزادي و حقوق بشر گامهاي بلندي برداشته است.

بهنگام دريافت جايزه نوبل ادبيات بجاي پوشيدن لباس رسمي و بستن پاپيون سفيد، لباس كتان و سفيد سنتي كارائيب را به تن داشت و همراه خود 6 گروه موسيقي و رقص كارائيب را براي اجراي برنامه با خود به سوئد آورده بود.

گابريل گارسيا ماركز اكنون همچنان به كار روزنامه نگاري و نوشتن رمان مشغول است و پيوسته به سفر ميرود و همواره با دوستان خود و منحصرا با تلفن در ارتباط است.

 

+ نوشته شده توسط ياور در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 15:19 |
سلام همراهان

          

قسمت اول از، مجله موفقيت،جالبه" منتظر قسمت هاي بعدي باشيد

 

كساني كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد.

 

كسي كه در آفتاب زحمت كشيده، حق دارد در سايه استراحت كند.

بهتر است دوباره سئوال كني، تا اينكه يكبار راه را اشتباه بروي.

 

هرگاه مشكلي را مطرح مي كنيد، براي رفع آن هم راه حلي پيشنهاد كنيد.

كيفيت جامع يعني درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول.

 

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد.

    اگر خود را براي آينده آماده نسازيد، بزودي متوجه خواهيد شد كه متعلق به گذشته هستيد.

   خودتان را به زحمت نيندازيد كه از معاصران يا پيشينيان بهتر گرديد، سعي كنيد از خودتان بهتر شويد.

اينجا، كار تمام نشده است، حتي آغاز پايان هم نيست، اما شايد پايان آغاز باشد.

 

و بالاخره اينكه،خداوند به هر پرنده‌اي دانه‌اي مي‌دهد، ولي آن را داخل لانه‌اش نمي‌اندازد

 

 با تشكر از شما،برايتان آرزوي موفقيت دارم  

+ نوشته شده توسط ياور در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 14:8 |

 شعری که به خواندنش می ارزد                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    شعر ريشه در خاك از آقاي فريدون مشيري در جواب دوستش كه چند روز قبل از سفرش، مشيري  را به كوچيدن از ايران به آمريكا دعوت كرده بود:

 

توازاين دشتِ خشكِ تشنهِ روزي كوچ خواهي كرد و اشك من تو را بدرود خواهد گفت

نگاهت تلخ و افسرده است دلت را خارخار نااميدي سخت آزرده است

غم اين نابساماني همه توش و توانت را زتن برده است

تو با خون و عرق اين جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادي

تو با دست تهي با آن همه طوفان بنيان كن درافتادي

تو را كوچيدن از اين خاك دل بركندن از جان است

تو را با برگ برگ اين چمن پيوند پنهان است

تو را اين ابر ِظلمت گسترِ بي رحمِ بي باران

تو را اين خشكسالي هاي پي در پي

تو را از نيمه ره بر گشتن ياران

تو را تزوير غم خواران زپا افكنده است

تو را هنگامه شوم شغالان،بانگ بي تعطيل زاغان در ستوه آورده است

تو با پيشانيِ پاكِ نجيبِ خويش كه از آن سوي گندم زار طلوع باشكوهش خوشتر از صد تاج خورشيد است

تو با آن گونه هاي سوخته از آفتابِ دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غيرت ،كه در چشمان من والاتر از صد جام جمشيد است

تو با چشمان غم باري كه روزي چشمه جوشانِِ شادي بود و اينك حسرت و افسوس بر آن سايه افكنده است

خواهي رفت و اشك من تو را بدرود خواهد گفت،

من اينجا ريشه در خاكم

من اينجا عاشق اين خاك،اگر آلوده يا پاكم

من اينجا تا نفس باقيست مي مانم

من از اينجا چه مي خواهم نمي دانم

اميدِ روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست

من اينجا، باز در اين دشتِ خشكِ تشنه مي رانم

من اينجا روزي آخر از دل اين خاك با دست تهي گل بر مي افشانم

من اينجا روزي اخر از ستيغ كوه چون خورشيد سرودِ فتح مي خوانم

و مي دانم تو روزي باز خواهي گشت

+ نوشته شده توسط ياور در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 8:28 |


Powered By
BLOGFA.COM